سکوت پر بهانه

وقت رفتن سرد و خاموش بود

تن لخت و چروک دیوار اتاق

کاغذ خسته عشق آنجا هی

زار می زد بر کف تند خاطرات

 

دستگیره درب استوار و جان فرسا !

مشت می کوفت بر دهان شب ، مستان

ساقهای آهسته رفتنم ، محرز

دوخته می شد بر حریق سوزنده دستان!

 

پرت می شدم در لحظه ناخوشایندی

از لب چشم تو به قعر دره ای باریک

فکر آزادی از حصار تن هامان

ذوب می کرد مرا در سطح حفره ای تاریک!

 

من به محراب خویش از تو سجده زدم

تا که از شعاع آلوده بودن دور شویم !

آه مأیوس درد ، موج می زد آن اطراف

تا که غرق رنگ کهنه ای ، کور شویم !

 

حس ساده ماندن به انتهای خود رسید

و چه عاشقانه خواستم بروم ، آنجا !

در میان ستونهای آجری هر دیوار

بی بهانه خواستم بمانم تا ابد تنها !

 

رخت آویخته شدم به ریسمان عبور

تاب خوردم روی پودهای تنهایی

باد می وزید و آستین من ، اندوه

خشک می شد در دام طماع رسوایی ...

 

 

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید