خدا

صبح که بر شانه خورشید می کوفت

آسمان خمیازه کنان بیدار شد

از آماس چشمهای بخار گرفته اش پیدا بود

بغض غم آلود کسی را متحمل می شود !

بیچاره زمین ... از تماشای زندگی

چشمهایش کور بود و لبهایش خاموش

اما خدا همچنان جریان داشت ؟

/ 0 نظر / 6 بازدید