قصه هزار و یک شب - پارت 1

تیک تاک آخر است. فقط چند قدم به انتهای راه مانده . همه خسته اند،شانه ها از رقم افتاده ، بس که بار پنهان آبرو را به دوش کشیده اند .یکی در جمع مسافران ،دزد از کار درآمده ! شبها که همه به ناچار چشم از دنیا می بندند،خجلت زده ، سری در آستین این و آن می کند و بوسه ای از تن فرسوده انسانیتشان می گیرد ! هنوز هم بوی نفسش روی شانه های من ، شنیده می شود . احساس خوبی است !!!

صبح که برمی خیزیم رد گلوله ای تر ، روی گونه های همه پیداست ! کمی سرخ رنگ است ، انگار برای سرقتی که مرتکب می شود ، خون می گرید !

هم همه ای به راه افتاده ، گروه های مختلفی در میان ما بوجود آمده اند که از پیش بوده اند و دیده نمی شدند . یکی در این بین  ادعای پیامبری دارد ! درست اینجا ؟ میان این همه مصیبت و فقر و تهی عقلی ، کسی پیدا شده که دانشش از سطح عقلانی ما فراتر است و جسورانه اعلام آمادگی می کند .

هر روز منبر می رود و روضه می خواند ! هر روز دعوت می شود و نمی دانم از کجا سکه های خوش صدا در جیبهایش خش خش می کند ؟ مگر ما فقیر نیستیم ؟ مگر او فقیر نیست ؟ خدا یا سر در گمم .

چرا می خواهد آستین ها را بدریم و تن ها را عریان کنیم ؟ شاید بتواند هویت دزد جان را از زیر پوشش جهالت چشمان ما بیرون بکشد ! خودش که اینگونه می گوید ! و من خیلی رنجیده ام ، چند روز دیگر نوبت من هم می شود که عریان به چادرش فراخوانده شوم.

افسوسم از این همه عصیانی فتوا نیست ! شرم دارم برای چیزی که از دست می دهم ، پولی پرداخت کنم !

امروز که به اندیشه دیروز از خواب برخواستم ، دریافتم هوای مسافران اینجا پیرتر و فرسوده تر شده . دختران و پسرانی که ... 

 

(ادامه دارد)

/ 0 نظر / 14 بازدید