دوست داشتن از ترحم بیزار است

دوست
داشتن از ترحم بیزار است .

 

وقتی دوستت دارم به این فکر نمی کنم که چه اندازه از دوست داشتن تو نصبیم می شود (کمیت دوست داشتن مطرح نیست) اما همیشه به این فکر می کنم
که آیا دوست داشتن من یا تو به جا و درست است ؟(کیفیت دوست داشتنم مهم است)

وقتی دوستت دارم از تمام توانم برای ثبات در رابطه استفاده
می کنم . زمان می گذارم تا به هر نحوی کنار دوستدارم باشم ! هزینه می کنم و ابدا
مهم نیست چه قدر هزینه می کنم تا باز کنار او باشم ! از کارهای فرعی و حتی گاه
اصلی ام می زنم تا به حس دوست داشتنم آرامش بخشم ! به طور کل تمام افکار من متمرکز
یک مقوله می شود و آن کسی است که دوستش دارم .تو.

آیا از امنیت عاطفی برخوردار هستیم ؟ آیا به اندازه کافی می
توانیم در مشکلات همدم یکدیگر باشیم ؟ آیا می توانیم سختی ها و ناملایمات رابطه را
پشت سر بگذرانیم ؟ آیا صبوری ها،گذشتهاو سکوتهایمان به جا بوده و خواهد بود ؟ آیا
کاری باید انجام می دادیم که نداده ایم و بالعکس ؟ آیا در مواجه با تناقضات یک
رابطه ، می توانیم آرامش خود را حفظ کنیم ؟ آیا می توانیم در بهبود روند رابطه مثمر
ثمر تلاش کنیم ؟ آیا می توانیم به این رابطه ادامه دهیم ؟

این سوألات همواره ذهن مرا مشوش می کند . به قول یکی از
دوستانم

 "من در مواجه
با یک رابطه عاطفی بیشتر نگران حفظ آن هستم تا پیش روی و بهبود آن" !

این خیلی غلط است و باید یاد بگیرم در هر شرایطی عاقلانه ،
به موقع و مناسب عمل کنم . اما احساس را نمی شود با منطق درگیر کرد . اگر هم بشود
دوام چندانی نمی آورد . ولی از آن سو احساس تنها نیز پس از گذشت زمان اندکی خالی
از معنا می شود .

 

باید چه کرد ؟!

 

به نظر من فقط یک راه حل وجود دارد :

باید ترحم ها را دور ریخت . صادقانه گفت ، شنید و رفتار کرد . اگر همه جوانب یک رابطه بر پایه صداقت بنا شده باشد هیچگاه تنش یا استرس ناشی از
"از دست رفتن" یا "از دست دادن" وجود نخواهد داشت .

تحمل ترحم بدترین حس عذاب وجدانی است که یک انسان    می تواند در
خواب هم داشته باشد !

 

از اینکه با نگاهی سرشار از غم به من بنگری و در زیر نقاب چشمانت آرزو کنی ساعتهای باهم بودن هرچه زودتر تمام شود ... بیزارم .

از اینکه به حرفهایم گوش کنی و در پایان با لبخندی -ظاهرا موافقانه – سکوت محیط را بشکنی و جبری مسکوت برقرار کنی ... بیزارم .

از اینکه واژه مقدس "دوستت دارم" را با صدای آرام... لحنی توأم با احتیاط... و فقط در خلوت به زبان آوری آنهم در شرایط خاص ... بیزارم .

از اینکه آدم ضعیفی تلقی شوم ... بیزارم . از اینکه مرا کم هوش و کم توجه فرض کنی ... بیزارم . از اینکه مظلوم نمایی کنی تا خود را به ظاهر
با من همدل سازی ... بیزارم .

از همه آنچه در واقعیت احساس درونی ات نیست اما به ظاهر و
فقط برای گذراندن شرایط حال (همه چیز آرامشی احمقانه دارد) ... بیزارم .

 

اگر جنگیدنی درونت را می آزارد ؟ بگو .

اگر احساس خلفی در چشمانت پنهان است ؟ بگو .

اگر می دانی  ؟ بگو

 

من اینم

با این شرایط

در حال

گذشته ام ، همین گونه بوده

چه بسا در آینده نیز این گونه باشم !

........

و می دانم تو هم اویی

با همین شرایط

گذشته ات ، همین گونه بوده

چه بسا در آینده نیز این گونه باشی !

 

کمی در این باره فکر کن . من هم همینطور .

خودت را گول نزن . نترس . من هم همینطور .

از چیزی هم فرار نکن . من هم همینطور .

من  آرامم فقط کمی
احساس می کنم در حقم کم لطفی شده .

اگر هر چیزی باب میلت نبوده و نیست  (ترحم نکن) و شرایط را با این حالت اغوا کننده
مضحک ادامه نده !!! فقط تصمیم بگیر و حرف بزن .

شاید حال من هم بهتر شود .

 

 




 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 




/ 0 نظر / 6 بازدید