ریش خندی برای بودن

آخ اگر به فراخور لحظات خوش

 بخواهم دوست داشتن را تقسیم کنم

جز سنگلاخ های طعنه آلود مهربان زبانان

و ذرات معلق در افقهای نیم میلیمتری نگاه دوستان

هیچ چیز باقی نخواهد ماند!

در میکده مترود کاغذ

نه شراب سرو می شود و نه آواز

فقط گاه و بیگاه

تخته پاره هایی که روزگاری رقصنده ای
به بودنشان می نازید

و تماشاگرانش فریاد

"بودن" او را کف می زدند

و بی دلیل می خندیدند

اکنون اشک می ریزند در جشن موریانه های نوظهور

و دیگر هیچ ...

به در و دیوار اکنون که بنگری

می فهمی

چه سرمای تاریکی بر استخوان
"وجود" ما رسوخ کرده !

که عطر دردآوری به همراه دارد

بیشتر شبیه بوی کافور تشنه است !

آن "بودنی" که هملت خواست
و افسانه ماند ... نه .

آن "بودنی" که
"من" می خواهم و هرگز موثر باقی نخواهد شد !!!

/ 0 نظر / 6 بازدید