قصه هزار و یک شب- پارت 3

خوابت را دیدم. این شد که خواستم لحظاتی با حس گوش دادنم در تو ، در هم ادغام شویم . حس غریبی بود و البته مطبوع . سر در آغوش هم داشتیم و سکوت در چشمهایمان فریاد بود ، از ترس.از تنهایی.از حس اکنون که در من و تو جریان دارد .

من به تازه هایی از تو رسیده ام که می خواهم دوباره ببویمشان . می خواهم لحظات خواب آلود همان چند لحظه تکرار شود . برای هم بودیم. در آرامشی که منحصر به فرد بود و یکتا ! غرق شدیم و پس از لحظاتی .... باز ترسیدیم و گریختیم و تنها شدیم !

از چه نمی دانم ! تو گفتی که آیا اینجا امن است ؟ و من در سکوت نگاهت کردم و در دل فریادت کشیدم : آری در این قلب نامرفه ،هیچ اثری از آلودگی و شلوغی نیست. فقط من هستم و تو هستی و ما . پس امن است .

و دوباره ترسیدی ! پرسیدی : می شود دقایقی دیگر اینجا ماند ؟!
عجب سوأل نامعتبری !!!

چشمهایم گفت : البته! اینجا جز من کسی را سراغ داری که دل مشغول من باشد !؟ پس می شود اینجا ماند .

سپس صدای شکستن آمد ، بارها و بارها ... جیغ های نامفهوم،هلهله های شورنده ، اصواتی که از پیش نمی شناختیم و تکرار می شد . . . هی .... هی.... هی....

جشن پایکوبی بود و یا رقص سوگواری ؟! ... هی .... هی....هی.... زوزه کنان پایان یافت .

چشمهایم را بستم و دیدم که تو نیز پایان یافتی ! و من البته !

حالا در هوشیاری این رؤیا می پرسم : کجایی؟ می شود دوباره تو را دید ؟ بوسید؟نوازش داد؟.... با تو آرام بود ؟

حالا همین حالا پاسخم را روانه این ذهن مشوش کن که فردا پای پیاده روی ندارم !. تنها و باز

باید پی هیچ گشت و شمرده نشد...

 

/ 2 نظر / 17 بازدید
بهزاد منفرد

چه پست خوبی بود به منم سر بزن اگر دوست داشتی تبادل لینک هم بکنیم

علی

سلام ممنون از لطفتون [گل][گل]