زمانی برای گریه کردن نمانده !

زمانی برای گریه کردن نمانده !

 

تحملم سرآمده بود . با فکری آشفته که نمی شد کار کرد و درس خواند ! باید کاری می کردم . باید با او حرف می زدم اما چگونه ؟ کجا بود؟ چه می کرد ؟ نمی شد تمام سال را منتظر بمانم که آیا تماس می گیرد یا نه ! فرضاً اگر تماس نمی گرفت ، تکلیف من چه می شد ؟ باخودم حرف می زدم ، بد و بیراه می گفتم ، زمین و زمان را به هم می بافتم که چرا سرنوشت در دفتر مشق من سرخط به این سختی نوشته ! ولی ... نه . من قویتر از آن بودم که از پس یک آدم کوچک و کم ارزش برآیم ... بازهم ...نه ...حرفم درست نبود . او بی ارزش نبود ، من هیچوقت برای چیزهای بی ارزش وقت تلف نمی کردم . مشکل من بزرگ کردن یک دلخوری جزئی بود یا ... ؟ از فکر کردن به نقطه چیدنها می ترسیدم .....

دقایق آخری بود که در محل کار حضور داشتم. تمام حواسم متمرکز یک مسئله بود . او . با صدایی آهسته از همکارانم خداحافظی کردم و درب اتاق کار را آرام بستم . با قدمهای ریز و پشت سر هم پله ها را پشت سر گذاشتم . در آستانه درب خروجی سازمان قرار گرفتم که صدایی توجه مرا جلب کرد . نگهبان بود . با کارتی در دست راستش که اشاره می کرد متعلق به من است! به سمت من می آمد. وای خدایا بازهم فراموش کردم کارتم را از روی پیشخوان نگهبانی بردارم !

خانم ..... کارت پرسنلی ات را جا گذاشتی !؟

برگشتم . با شرمندگی کارت را از او گرفتم و به خاطر عدم توجه کافی از او عذرخواهی کردم . پیرمرد خندید و گفت :

 طوری نیست اما فکر نمی کنی زیادی در تنهایی غرق شده ای ؟! (البته این جمله را طوری گفت که مطمئن بود کسی نشنیده است) بعد سرش را به گوش من نزدیک کرد و با صدایی نامحسوس ادامه داد : سرت را بالا بگیر و به زندگی نشان بده که می توانی نفس بکشی -با لذت نفس بکش . نگذار اشکها تو را محاصره کنند و صدایت را خفه !

مغزم سوت کشید . چشمهایم برق زد و زق زق بغض در گلویم بیش از پیش به تپش افتاد ، گامهایم بیشتر مستأصل شده بود . یعنی پیرمرد می دانست که ... ! باز از نقطه چینها ترسیدم ! در افکارم غوطه ور شدم و به سرعت از اتاق نگهبانی فاصله گرفتم . کوچه ها را تند تند قدم می زدم ،  نمی دانم به چه علت دچار هیجان زدگی مفرط شده بودم ! احساس می کردم گونه هایم از تابش آفتاب گر گرفته است، اما نه می دانستم آتشفشانی که مدتها پیش فقط بخار گوگرد از آن بلند می شد آن هنگام در حال جوشیدن بود و هر لحظه امکان داشت فوران کند . مقابل درب آپارتمان ایستادم . کلید را بادستپاچگی از کیفم بیرون کشیدم -صدای تنش آلود کلیدهای آهنی بیشتر روانم را متشنج کرد- به سمت طبقه دوم ساختمان ، جایی که خانه ام در آنجا قرارداشت ، حرکت کردم . درب را که گشودم ، چیدمان اتاقها ،آشپزخانه و حتی گلهای پلاسیده درون گلدانها بسیار به هم ریخته به نظرم آمد . درماندگی دستهایم آن لحظه از بستن درب غافلم کرد . اخر چرا ؟ چند هفته بود که از خود غافل بودم ؟ چند روز بود که بوی تعفن و زباله تمام خانه را برداشته بود ؟ میان اتاقها چرخیدم و با تعجب شاهد آن بودم که چرا لباسها ، جورابهای استفاده شده ، تابلوهای نیمه کاره ، کاغذهای مچاله شده تمام فضای خانه را پر کرده ؟
منشی تلفن را طبق عادت چک کردم . باز همان پیامهای تکرار گذشته به صدا در آمد ! با خشم آنها را از روی حافظه تلفن پاک کردم -مدتها بود در فکر ساکت کردن صداهای دروغین بودم- انتظار پیامی جدید به مراتب بهتر از شنیدن پیامهای خسته کننده قدیمی بود . لباسهای اداری را از تنم کندم و آبی به سر و صورتم زدم . سرم را که بالا آوردم کلافگی در تصویر آینه مقابلم به شدت ملموس بود . زیر چشمهایم گود افتاده بود
و پوستم شفافیت سالهای گذشته را نداشت . من از خودم غافل بودم . چند ماه ؟چند هفته ؟ چند روز ؟ تنها در آپارتمانی ساکت ! این من بودم ؟ چرا به این روز افتاده بودم ؟

 با دیدن تصویر مبهوت خود در آینه جرقه ای در ذهنم آتش گرفت :روزهای بی وفا ، به سرعت از کنار آدم عبور می کنند بدون آنکه ذره ای از روشنایی اشان کم شود درست به همان سرعتی که من از تصویر خودم فرار کردم و آینه سرجایش ، قرص - محکم و براق ایستاده بود. درب یخچال را گشودم اما به جز تکه ای پنیر ، دو عدد گردوی نیمه سوخته و یک لیوان شیر و چند تکه نان خشک چیز دلچسبی در آن صندوقچه یخی دیده نمی شد. لمس سرما در آن لحظه پذیرشی لذت بخش بود . در چهارچوب یخچال ایستادم و لیوان شیر را یک نفس سرکشیدم . درب یخچال را درحالیکه آژیر می کشید بستم که به موازات آن افکار اضطراب و آور هیجاناتی ناآشنا ، با خشونت به ذهنم هجوم آوردند . روی پله کوتاه آشپزخانه ایستادم و سرم را به گوشه چپ اُپن تکیه دادم . خوب به منظره پیش رویم خیره شدم . آینده ای را که مدتها پیش تصورم می کردم به کابوسی شلوغ مبدل شده بود . همه چیز غریبه تر از آن بود که از پیش می شناختم . چند نفس عمیق کشیدم و با احساسی تازه ، قامت راست کردم . صدای پیرمرد نگهبان هنوز در گوشهایم زمزمه می کرد :

وقتی برای گریه کردن نمانده .... گاهی باید همه آنچه داری را برای نداشته ها به یادگار بگذاری . گاهی باید بروی بدون آنکه به عقب بازگردی ، بدون آنکه حتی چشمت به گوشه ای از گذشته نگاه کند .

لهن مهربان ، پرانرزی و صادقانه او برای من نماد انقلابی نو شد . اینگونه شد که استوار در اتاقها قدم زدم و تمام وسایل ضروری ، مورد علاقه و حتی آنهایی را که خیلی وقت پیش گم کرده بودم را یافتم و در دو چمدان جمع آوری کردم . شناسنامه و دسته چکهایم را درون کیفم قرار دادم . از لابلای آلبومهای عکس ، تصویری را پیدا کردم که یادآور دوران دانشگاه بود : در کناربهترین استادم ایستاده بودم و شاد بودم . آن لبخند واقعی و آن نگاه عمیق خانم دکتر شکیبا ، خاطره زندگی کردن را برایم زنده کرد . عکس را درون کیفم گذاشتم و در امتداد این اتفاق دانه های ریز و کوچک اشک از گوشه چشمانم به پائین غلطیدند و مهلت ماندن به من ندادند . چمدانها را برداشتم ، پس انداز سالها تلاش صادقه ام را برداشتم . تمام خاطرات زیبای زندگی مشترکم را برداشتم و خود را به جایی بردم که اکنون هستم . من خودم را با خود برداشتم تا به خودم بازگردم .

/ 1 نظر / 9 بازدید
کاظم

با سلام انجمن های آزاد خانه 3 فعالییت خود را آغاز نمود و در همین راستا اقدام به جذب مدیر فعال نموده است. شما میتوانید با عضویت و شروع فعالیت خود، مدیریت بخش های انجمن را بر عهده بگیرید. مزایای عضویت : 1- استفاده از تمامی امکانات انجمن. 2- چت با کاربران انجمن. 3-ارائه تبلیغات خود به انجمن. 4- تبلیغ وبلاگ خود در انجمن. 5- انتشار مطالب وبلاگ خود درانجمن. منتظر حضورتان هستین. http://khane3.com/forum/